تبليغاتX
یاغی





























یاغی

...نوشته هايي از ديگران


عقل گفت: فراموشش کن

دل  گفت: ساکت شو...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 21:59 توسط سارا|


من بودم و تو و یک عالمه حرف

و ترازویی که سهم من را از شعرهایم وزن می کرد

کاش بودی و می فهمیدی

وقت دلتنگی یک آه چقدر وزن دارد...


نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 20:9 توسط سارا|


لطفاً مرا دست به دست کنید

تابرسم به دستش...


نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 21:56 توسط سارا|


دنیا را هم بـدهم

موهای سپیدت، سیاه نمی شود

حلالـم کن

مـــــــادر...



نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 22:36 توسط سارا|


این روزها زیادی ساکت شده ام

نمی دانم چرا حرفهایم به جای گلو از چشمهایم بیرون می آیند...


نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 19:33 توسط سارا|


وقــــتی نیســــتی

بــــه خیــــالت بــــگو

از جلــــوی چشــــمانــــم دور شــــود...

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:29 توسط سارا|


دوبیتی هایم

قافیه کم می آورند در نبودنت...

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:28 توسط سارا|


در عجبم

چطور هنوز ستون فقراتت سالم است

وقتی با این انهدام  سخت

از چشمانم افتادی ...

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 20:3 توسط سارا|


خسته ام!

نه اینکه کوه کنده باشم

نه

دل کنــــــــده ام!

دل...

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:35 توسط سارا|


من جز "تو" با هیچ کسی ما نخواهد شد...

نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 21:21 توسط سارا|


حجم خالی تو را حجم پُر هیچکس پُر نمی کند

حالا هی بگو دوستان به جای ما...


نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 22:12 توسط سارا|


دوستت دارم را ساده مگیر

من برای گفتنش

همه ی وجودم را به كار گرفته ام...

نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 20:11 توسط سارا|


من حرف های زیادی برای گفتن دارم

چشم هایم را ورق بزن

حرف های ناگفته ام را خودت بخوان...

نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 19:52 توسط سارا|


رفتـــــــی، دلــــم زخــــــم شد

نیستــــی، دلــــم شور مـــی زنـــــــد

تـــــو مـــی دانــــی نمک بــــــا زخـم چــه مــی کند؟...

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 20:48 توسط سارا|


از بـــا بــی تــو بـــودن خستــــه ام...

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 20:20 توسط سارا|


هر کس جای من بود می برید

اما من هنوز می دوزم؛ چشم به امیدت...


نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 20:31 توسط سارا|


من خسته ام

اما نه آنقدر که نتوانم دوستت داشته باشم...


نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 20:24 توسط سارا|


بفرمایید یک فنجان خاطره

تلخ می خورید یا با شکر؟...

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 21:5 توسط سارا|


مــن بـی تــو شعـــر خــواهــم نــوشت

تـــو بــی مـن چه خــواهــی کــــرد؟

اصـلا یــادت هست کـه نیستـم؟...

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 21:43 توسط سارا|


این اسمش دلــــــه!

اگر قرار بـود بفهمه  فاصله یعنی چـی

اگر قرار بـود بفهمـه که نمیشـد دل

میشد مغــــــــز!

دلـــــه!!

نمی فهمــــــه …

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 20:20 توسط سارا|


آخرين مطالب
» دل
» آه
» مرا
» مـــــادر
» چشمهایم
» نیســــتی
» دوبیتی هایم
» افتادی
» دل
» ما
Design By : Pars Skin




m0zhgan musiC