یاغی
...نوشته هايي از ديگران
عقل گفت: فراموشش کن دل گفت: ساکت شو... من بودم و تو و یک عالمه حرف و ترازویی که سهم من را از شعرهایم وزن می کرد کاش بودی و می فهمیدی وقت دلتنگی یک آه چقدر وزن دارد...
لطفاً مرا دست به دست کنید تابرسم به دستش...
این روزها زیادی ساکت شده ام نمی دانم چرا حرفهایم به جای گلو از چشمهایم بیرون می آیند...
وقــــتی
نیســــتی بــــه خیــــالت بــــگو از جلــــوی چشــــمانــــم دور شــــود... دوبیتی هایم قافیه کم می آورند در نبودنت...
در عجبم چطور هنوز ستون فقراتت سالم است وقتی
با این انهدام سخت از چشمانم افتادی ... خسته ام! نه اینکه کوه کنده باشم نه دل کنــــــــده ام! دل... حجم خالی تو را حجم پُر هیچکس پُر نمی کند حالا هی بگو دوستان به جای ما...
دوستت دارم را ساده مگیر من برای گفتنش همه ی وجودم را به كار گرفته ام... من حرف های زیادی برای گفتن دارم چشم هایم را ورق بزن حرف های ناگفته ام را خودت بخوان...
رفتـــــــی، دلــــم زخــــــم شد نیستــــی، دلــــم شور مـــی زنـــــــد
تـــــو مـــی دانــــی نمک بــــــا زخـم چــه مــی کند؟...
از بـــا بــی تــو بـــودن خستــــه
ام... هر کس جای من بود می برید اما من هنوز می دوزم؛ چشم به امیدت...
من خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم دوستت داشته باشم...
بفرمایید یک فنجان خاطره تلخ می خورید یا با شکر؟... مــن بـی تــو شعـــر خــواهــم نــوشت
تـــو بــی مـن چه خــواهــی کــــرد؟ اصـلا یــادت هست کـه نیستـم؟... این اسمش دلــــــه! اگر قرار بـود بفهمه فاصله یعنی چـی اگر قرار بـود بفهمـه که نمیشـد دل میشد مغــــــــز! دلـــــه!! نمی فهمــــــه …
| Design By : Pars Skin |


